|
|
|||
|
آئینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟! خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم:امروز هوا سرد است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آئینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است. گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی! گفت:خوابی؟......سالها دیر کرده است.............. در آئینه به خود نگاه می کنم....آه عشق تو عجب مرا پیر کرده است................! راست گفت آئینه که منتظر مباش !او برای همیشه دیر کرده است
|
|||
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷ ساعت 3:38 توسط میلاد
|

نام:میلاد